آقا بیا که ما ز غمت گریه می کنیم

ماه عزاست بر حرمت گریه می کنیم

شکر خدا که دل به عزا خانه بار یافت

ماه بکاست ما به غمت گریه می کنیم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ و دین , ائمه و پیامبران


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٥ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

به من مربوط نیست که سایت ها چه می نویسند

که دولت چه می خواهد از جان مجلس

یا مجلس چگونه کنار می آید با قوه قضاییه ...

به من مربوط نیست که اختلاس 300 میلیاردی یعنی چه

و اصلا 300 میلیارد چقدر است و

پشت ماجرا چه پدرسوخته هایی هستند

به من مربوط نیست دیگر

که حکم جلب دارد و

آبرو می برند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , سیاسی , شعر نو


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۱٤ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

دیگر بس است عدل پس از این ستم کنید
لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید 

هرچند پیش از این به شمایان نداشتیم
چشمی که بعدها به ضعیفان کَرَم کنید

آن قامتی که سرو سهی داشت پیش از این
آن قدر راست نیست بخواهید خم کنید

ما را دو متر خانه از این شهر شد نصیب
باور نمی‌کنید اگر هم قدم کنید!

ماند اختلاف‌مان به قیامت که با شما
یک مرد هم نمانده که او را حَکَم کنید

هرگز قلم به مدح شمایان نمی‌زنم
حتی اگر دو دست مرا هم قلم کنید

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
یعنی حریم شعر مرا محترم کنید

مردیم در زیادی عدل و وفور داد
دیگر بس است عدل، کمی هم ستم کنید!

برگرفته از کتاب «اُملت دسته‌دار»/مجموعه شعر طنز ناصر فیض/انتشارات سوره مهر


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ , ناصر فیض


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٤ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

متن ذیل یکی از اشعار حافظ است که یکی از دوستان به نام آقای امیر ثابت قدم در وبلاگ سیاسی مان برای ما در پیام ها گداشته بود جالب بود درج کردیم


سال‌ها دل طلـب جام جـم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمـنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون اسـت
طـلـب از گمـشدگان لب دریا می‌کرد
مشـکـل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو بـه تایید نـظر حل مـعـما می‌کرد
دیدمـش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونـه تـماشا می‌کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گـفـت آن روز که این گنـبد مینا می‌کرد
بی دلی در هـمـه احوال خدا با او بود
او نـمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا
سامری پیش عـصا و ید بیضا می‌کرد
گـفـت آن یار کز او گشت سر دار بلـند
جرمـش این بود کـه اسرار هویدا می‌کرد
فیض روح الـقدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مـسیحا می‌کرد
گفتمـش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفـت حافـظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ


تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٥ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

شعر از جناب امیر ثابت قدم است که برگرفته از وبلاگ ایشان است در رابطه با حوادث لیبی  تقدیم به شما:

چیست فرق کاخ باخاک ای پدر

این سوالی بود ازسوی پسر

درجوابش گفت ای جان پدر

کاخ باشد جایگاه خیروشر

خیر گر کوشد به دفع ظالمان

شربود گر ظلم پاگیرد درآن

گربکوشد بهراحیای بشر

می درخشد همچو خورشید وقمر

گرکه باشد مرکز ظلم وفساد

برتن آن شاه سر بهترمباد

کاخ راوارونه کردن بهتر است

خاک جایش راگرفتن برتراست

خاک باشد عکس کاخ ای نوجوان

پاسخ آن پرسشت راهم بدان .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ , سیاسی


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

این شعر زیبا از مرحوم محمدعلی دانشور " فرهود" است که در وبلاگ جناب امیر ثابت قدم دیدم . جالب بود درج کردیم(شعر اشاره به زمان پهلوی دوم دارد)


ای کاش کاخ عدلیه زیروزبر شود

 ویرانه این بنای ستم سربسرشود

کاخی که خشت اولش ازجورشد بنا

اینگونه کاخ کی به عدالت ثمر شود

کاخی که هست بدگهران رامکان ظلم

یارب خراب برسرهربدگهر شود

دانی چرابه عدلیه وکاخ عدلیه

هرروز لعن ونفرت من بیشتر شود

کاخیست کاندر آن زجفای ستمگران

صدها نفراسیرشود دربدرشود

باحکمهای ناحق قاضی بدسرشت

صدهاپسرزجور وجفا بی پدر شود

هرشب هزارمادربیچاره ازستم

برخاک غم غنوده به مرگ پدرشود

صدهاهزارکود ک معصوم ازجفا

هردم ذلیل وبی کس وبیچاره ترشود

هربینواوبیکس وبی چیز وبی گناه

دردادگاه کشور ماخون جکر شود

محکوم حبس ومرگ شود مردبینوا

حتی فغان وناله او بی اثرشود

هرگزکسی به درد ضعیفان نمی رسد

درمان دردشان مگرازدادگرشود

کس نیست فکر رنجبرومردبینوا

قانون کجا مساعد بارنجبرشود

قانون فقط به کشورمابهراغنیاست

هرگز نشد فقیر ازآن بهره ورشود

قانون ما به نفع توانگر توانگراست

درموردضعیف وگدا  کوروکرشود

درکام بینوا وگداسم قاتل است

درجام اغنیا وتوانگر شکر شود

اینست وضع عدل وعدالت به ملک جم

ترسم که بعد ها هم ازاین ره بتر شود

زین روست بالصراحه مکرر کنم سخن

ای کاش کاخ عدلیه زیر وزبر شود

ای کاش پاره دفترقانون شودهمی

قانون گزاررا دل وجان پرشررشود

برفرق قاضیان ستمکارکاشکی

مخروبه این بنای ستم بی خبرشود

چون این بناپاشده بادست کارگر

باید فنا بدست توای کارگر شود.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ , ادب


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٥ | ٥:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

تو غریب الغربایی، تو معین الضعفایی
تو شفیع دو سرایی تو ولی نعمت مایی
تو رئوفی، تو عطوفی، تو رضایی، تو رضایی
تو غریب الغربایی، تو معین الضعفایی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ و دین , ائمه و پیامبران


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

چرخ گردون را عجب غوغا و شوری در سر است

یا که گیتی را فنا گردیده وقت محشر است

بر چه می ریزد سرشک تلخ از مژگان فلک

عالمی را رخت ماتم نوحه گر بر پیکر است

ارض هستی یکسره گردیده بی صبر و سکون

خون چکان عرش و فلک در ماتم پیغمبر است


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , فرهنگ و دین , ادبی , ائمه و پیامبران


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

برگرفته از وبلاگ آقای سید محسن احمدزاده

ای تو با قلبم صمیمی یا حسن

تو کریم بن کریمی یا حسن

داری از زهرا نشان یا مجتبی

مهربانی دل رحیمی یا حسن

صاحب رزقی  و جودت بی کران

ریزه خوار سفره ات هر انس و جان


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ و دین , ائمه و پیامبران


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

اربعین است و دل از سوگ شهیدان خون است  /  هر که را می‌نگرم غمزده و محزون است

زینب از شام بلا آمده یا آنکه رباب  /  کز غم اصغر بی‌شیر، دلش پرخون است

یا که لیلی به سر قبر پسر آمده است  /  کاشکش از دیده روان همچو شط جیحون است

مادر قاسم ناکام که می‌نالد زار  /  بهر آن طلعت زیبا و قد موزون است

در ره کوفه و در شام و سرا ظلم یزید  /  کس نپرسید ز سجّاد که حالت چون است

دختر شیر خدا ناطقة آل رسول  /  کز نهیب سخنش کفر و ستم موهون است

کرد ایراد چنان خطبه و ثابت بنمود  /  که یزید شقی از دین خدا بیرون است

زنده دین مانده ز تصمیم و ز ایثار حسین  /  حق و حرّیت و اسلام به او مدیون است

هان بیایید و ببینید که در راه خدا  /  صحنه‌ی رزم ز خون شهدا گلگون است

آه و افسوس که کشتند لب تشنه امام /  زخم بر پیکر پاکش ز عدد افزون است

قصّه‌ی کرب و بلا قصه‌ی صبر است و قیام  /  به فداکاری و جانبازی و دین مشحون است

تا ابد نام حسین بن علی در تاریخ  /  با ثبات قدم و نصرت حق، مقرون است

جاودان عزت حزب الله و انصار خدا است  /  خیمه‌ی باطل و احزاب دگر وارون است

هر که در حصن ولایت رود از روی خلوص  /  ز آتش دوزخ و آن هول و خطر، مأمون است

«لطفی» از عاقبت کار مکن قطع امید  /  که به الطاف حسین بن علی میمون است


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ و دین , ادبی دینی


تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٥ | ٦:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

این شعر را در وبلاگ دوست خوبمان بر باد رفته دیدم واقعا به نظرم جالب آمد برایتان میگذارم شاید کمی لذت ببرید این شعر از آقای حمید رجائی است که در روزنامه هرمزگان چاپ شده:

 

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم           کم که نه! هر روز کم کم می خوریم
آب می
خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم
کجا رفتم به خواب                 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب
بیمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای
نامرد بر پشتم نشست             از غم نامردمی پشتم شکست
 سنگ را بستند و
سگ آزاد شد                 یک شبه بیداد آمد داد شد
 عشق آخر تیشه زد بر
ریشه ام                تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
 عشق اگر اینست مرتد
می شوم             خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس
است         کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق  سردرگم  شدم
                   عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم
              هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
                     بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
             چشم مستی تحفه ی بازار ماست
 درد می بارد چو لب تر می کنم
                طالعم شوم است باور می کنم
 من که با دریا تلاطم کرده ام
                    راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 قفل غم بر درب سلولم مزن         
          من خودم خوش باورم گولم مزن!
 من نمی گویم که خاموشم مکن             من نمی
گویم فراموشم مکن
 من نمی گویم که با من یار باش             من نمی گویم
مرا غم خوار باش
 من نمی گویم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هیچ نشنفتن
بس است
 روزگارت باد شیرین! شاد باش                دست کم یک شب تو هم
فرهاد باش
 آه! در شهر شما یاری نبود                      قصه هایم را
خریداری نبود!!!
 وای! رسم شهرتان بیداد بود                 شهرتان از خون
ما آباد بود
 از درو دیوارتان خون می چکد                 خون
من،فرهاد،مجنون می چکد
 خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از
همدردی مسموم تان
 اینهمه خنجر دل کس خون نشد             این همه لیلی،کسی
مجنون نشد
 آسمان خالی شد از فریادتان                 بیستون در حسرت
فرهادتان
 کوه کندن گر نباشد پیشه ام                 بویی از فرهاد دارد
تیشه ام
 عشق از من دورو پایم لنگ بود              قیمتش بسیار و دستم تنگ
بود
 گر نرفتم هر دو پایم خسته بود              تیشه گر افتاد دستم بسته
بود
 هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟
نه!
 هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!             هیچ کس اندوه مارا دید؟
نه!
 هیچ کس اشکی برای ما نریخت            هر که با ما بود از ما می گریخت
 چند روزی هست حالم دیدنیست           حال من از این و آن پرسیدنیست
 گاه بر روی زمین زل می زنم                  گاه بر حافظ تفاءل می
زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت                       یک غزل آمد که حالم را
گرفت:
 " ما زیاران چشم یاری داشتیم               خود غلط بود آنچه را می
پنداشتیم"

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ


تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند           چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی  دارم  ز  دانشمند مجلس  باز پرس                توبه فرمایان چرا   خود  توبه   کم تر می کنند

گوئیا      باور         نمی دارند    روز    داوری                 کاین همه قلب  و  دغل در کار داور  می کنند

یارب  این  نو دولتان را با خر خودشان نشان                 کاین همه ناز از غلام ترک و  استر  می کنند

ای   گدای  خانقه  بر جه  که   در  دیر   مغان              می دهند آبی که دل ها را توان گر می کنند

حسن بی پایان او هر چند که عاشق می کشد          زمره ی دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند

بر  در  می خانه عشق ای  ملک  تسبیح گوی            کاندر  آن جا   طینت  آدم   مخمر   می کنند

                                       صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

                                       قدسیان  گوئی که شعر حافظ از بر می کنند



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ


تاريخ : ۱۳۸۸/٩/۳٠ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

این شعر یکی از سروده های صاحب وبلاگ بر باد رفته جناب آقای حمید دهقانی است به جا بود درج کردیم

 

ستاره تا ستاره ناله دارم                              به دل افسانه هایی تازه دارم

کرانه تا کرانه درد دارم                             به پشتم زخمی از نامرد دارم

ز دریا تا به دریا گریه دارم                         به صورت چشمه ای خشکیده دارم

ز کوهستان تا به صحرا حرف دارم            کجا چنیین وازگانی ژرف دارم؟

درون سینه ام طپش دارد دلی تنگ          دلی عاری ز هر نام و زهر ننگ

دلی هر روز عاشقتر ز دیروز                     کزو شعله برخیزد از سر سوز

درون این دل بود گوهری پاک             که آن عشقی است سرکشیده به افلاک

ز شوق این گوهراست که  دل می تواند     به این دیدگان اشکبارم خونی رساند     


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی


تاريخ : ۱۳۸۸/٩/۱۳ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

این اشعار را یکی از دوستان در کامنتی برایمان گذاشتند زیبا بود برایتان گذاشتیم

موکدا توصیه میکنیم قصد جهت گیری سیاسی نداریم و فقط به لحاظ زیبا شناختی و عامیانه بودن شعر آن را درج کردیم همین

 

دانی آیا معنی این سبز چیست؟
کاندیدای اصلح و سرسبز کیست؟

 

و شعر 

              سبز یعنی افتخار خاک من/سبز یعنی جاودان ایران من/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱٢ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()
آیت‌الله صافی گلپایگانی از مراجع تقلید، شعر تازه‌ای با عنوان «خاکسار دوست» به مناسبت میلاد امام رضا (ع) سروده است.


باز آمــــدم به طــوس، به شهـر و دیار دوست
شهر شهــــادت و حــــرم مشــــکبار دوست

شهــرى که هســـت قبــــله‌ی عشــاق و عارفان
شهرى که هست مشتهـــر از اشتـــهار دوسـت

شهـــر وفـــا و طــور لــــقا مشهـــد رضـــا
دارد شرافـــت از شـــــرف و اعتبـــار دوست

ز آن طـــوس گشتــه شهـــره آفــاق کاندر آن
گردیـده دفــــن، پیــکر پر افتـــخار دوســت

می‌ســــوختم ز آتــش ســـوزان هــــــجر او
شــــُکر آن که باز، کــرد نصیبم جـوار دوست

آب حیــــات و عمــر ابــــد کــى برابر است
با دولــت حضــــور دمى در کنـــار دوســـت

امــــر جهــان و نظـــم امـــــور جهــــانیان
ز امــــر خــــدا است در کف با اقتدار دوست

صـــف بســته‌اند خیـــل ملائــک به احتـرام
در روضــــه‌ی مقـــدس گردون مدار دوســــت

ما را سخن ز بیش و کم و هست و نیست، نیست
بگـــزیده‌ایم خــــطّ و ره اختـــیار دوســـت

من کیـستم که در ره او جــــان فــــدا کنــم؟
جانــم فـــداى آن که بــود جــان نثار دوست

جــود و گـــذشت و مــــردى و ذرّه پــرورى
رحـم و وفــا و مهر و کــرم هست کار دوست

تنــها نــه خاکـــسار در دوســت گشتـــــه‌ام
من خاکســـارم آن که بـــود خاکـسار دوست

در کفشـــــدارى حــرم شـــاه دیـــن رضـــا
من کفشــــدار آن که بــود کفشــــدار دوست

لطف‌الله صافی

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , دینی


تاريخ : ۱۳۸۸/۸/٧ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

یکی از دوستان در وبلاگش نوشته بود

در روزگاران قدیم سه دوست هم سفر در راهی به ویرانه های قلعه ای برخوردند . برای استراحت به درون قلعه رفتند که با دیدن موشی که سکه ی طلایی به دهان داشت کنجکاو شدند . پس از تعقیب موش به گنج بزرگی برخوردند . بسیار خوشحال شدند و رقص و شادمانی کردند . تا گنج را کاملا از زیر خاک در آوردند غروب شد . پس برای آنکه به دام دزدان و راهزنان نیافتند تصمیم گرفتند تا فردا صبح در همان جا بمانند و پس از آن از آنجا بروند .

توافق کردند که گنج را به سه قسمت مساوی تقسیم کنند . اما برای شبشان غذا نداشتند . با قرعه کشی قرار شد که دوست سومی برای خرید غذا به شهر برود . پس از رفتن او اولی و دومی که دیگ طمعشان به جوش آمده بود تصمیم گرفتند به محض برگشتن , او را بکشند تا سهمش را بین خودشان تقسیم کنند . یک ساعت بعد که سومی از شهر برگشت دونفر دوستش در کمینش بودند . با زدن قطعه سنگهای بزرگ به سرش اورا کشتند .

سپس هر کدام به کنجی خزیدند تا کمی استراحت کنند . دومی از همین فرصت استفاده کرد و اولی را در حالی که داشت دستهای خونی اش را پاک می کرد از پشت سر مورد حمله قرار داد و کشت . حالا دیگر دومی تنها شده بود و کل گنج هم به خودش می رسید . احساس سبکباری و خوشحالی می کرد . با خیال راحت رفت تا از غذایی که سومی از شهر خریده بود بخورد . چند دقیقه بعد از شدت دل درد به خودش می پیچید و بعد از بالا آوردن کمی خون و غذایی که خورده بود از نفس افتاد و جان داد .

چون نفر سوم که غذاها را از شهر خریده بود آنها را مسموم کرده بود تا از شر دو دوستش خلاص شود . هر سه نفر دوست طمع کار مردند و گنج ماند برای طمع کاران بعدی .

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان , ادبی


تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢۸ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می​کنند         چون به خلوت می​روند آن کار دیگر می​کنند

مشکلی  دارم ز دانشمند  مجلس  بازپرس           توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می​کنند

گوییا    باور     نمی​دارند   روز       داوری               کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند

یا رب این نودولتان را با خر  خودشان  نشان           کاین همه ناز از غلام ترک و استر می​کنند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ , انتقادی


تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را
بر قتل‌ عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟                    

 الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ است پاره پاره فضا را

 از شرع غیر نام نمانده‌ است، از عرف جز حرام نمانده‌ است
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه ؛ قلب ندا را

 انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

 سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟

 زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

 سجاده؛ تار و پود گسسته‌ است، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ است
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ


تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢۱ | ٤:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

 

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان

 

در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

 

وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما

 

رنگی برای پوشش آثار ننگ     نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

 

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

 

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست 

تنها یکی به قله  ی تاریخ می رسد

 

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 شعر از محمد سلمانی   آواز پرواز همای


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , فرهنگ


تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٢٠ | ٥:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

 

گل]وطن پرنده ی پر در خون
[
گل]وطن شکفته گل در خون
[
گل]وطن فلات شهید و شب
[
گل]وطن پا تا به سر خون
[
گل]وطن ترانه ی زندانی
[
گل]وطن قصیده ی ویرانی
[
گل]ستاره‌ها اعدامیان ظلمت
[
گل]به خاک اگر چه می‌ریزند
[
گل]سحر دوباره بر می‌خیزند
[
گل]بخوان که دوباره بخواند
[
گل]این عشیره ی زندانی
[
گل]گل سرود شکستن را
[
گل]بگو که به خون بسراید
[
گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]
[
گل]این قبیله ی قربانی
[
گل]حرف آخر رستن را
[
گل]با دژخیمان اگر شکنجه
[
گل]اگر بند است و شلاق و خنجر
[
گل]اگر مسلسل و انگشتر
[
گل]با ما تبار فدایی
[
گل]با ما غرور رهایی
[
گل]به نام آهن و گندم
[
گل]اینک ترانه ی آزادی
[
گل]اینک سرودن مردم
[
گل]امروز ما امروز فریاد
[
گل]فـردای ما روز بزرگ میعاد
[
گل]بگو که دوباره می‌خوانم
[
گل]با تمامی یارانم گل سرود شکستن را
[
گل]بگو که به خون می‌سرایم
[
گل]دوباره با دل و جانم
[
گل]حرف آخر رستن را
[
گل]بگو به ایران بگو به ایران

http://bahmanradmanesh.persianblog.ir/

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , سیاسی


تاريخ : ۱۳۸۸/٧/۱٤ | ٥:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()

شعر زیر در کامنت یکی از دوستان بود که مناسب دیدم بزنیم

(البته قبلا این را زده ایم)

به صلیب صدا مصلوب ام ای دوست
تو گمان مبری مغلوب ای دوست


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , ادبی , اجتماعی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸۸/٦/٢۱ | ٥:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()
شعری از آیت الله العظمی صافی

شیعیان از چه جهان منقلب است؟
همه آفاق چرا ملتهب است؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , دینی , ادبی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳۸۸/٦/۱٩ | ۳:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : علی رضوی | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.